Today's word: پیدایش ۴۷‏:‏۱‏-‏۲۷ | Bible Study: مزامیر ۸۰مزامیر ۸۲عبرانیان ۴‏:‏۱۴-‏۵‏:‏۱۰

یعقوب فرعون را برکت داد؛ اسرائیل مصر را برکت داد -آن هم نه یک ‌بار، بلکه دو بار (آیات ‌۷ و ۱۰). می‌توان چنین استدلال کرد که این چیزی بیش از یک تهنیت رسمی برای خالی‌نبودن عریضه و بعد ترک آنجا نبود، ولی با این‌حال، بعید است که بتوانیم طنین کلمات او را در بستر وقایع، تماماً لفاظی بدانیم. یعقوب، پیرمردی فرتوت و وابسته به پسر مشهور خود بود. او در این حد می‌دانست که دارد از قدرتمندترین انسان روی زمین، تقاضای جایی برای زندگی و امکانات حداقلی برای زنده ماندن می‌کند. و به این ترتیب بود که یعقوب، فرعون را و اسرائیل، مصر را برکت داد -آن هم نه یک ‌بار، بلکه دو بار.
یعقوب همچنین پیامی برای فرعون داشت. پرسش فرعون در مورد سن یعقوب، چیزی بیش از احترام رسمی نبود. در فرهنگ ما، ممکن است پرسیدن سن یک فرد، بی‌ادبی محسوب شود. انگار که تعداد سال‌های عمر او، چیزی است که باید به‌خاطرش شرمسار باشد؛ اما در اینجا ماجرا برعکس است. یعقوب به‌شکلی متداول و با فروتنی، پاسخ فرعون را در مورد سن خود داد، اما بعد توجه او را به اجدادش معطوف کرد که دوران زندگی‌شان با وفور نعمت بیشتری همراه بود. با این‌حال، وضعیت آنها هم مثل یعقوب، موقتی بود -یعنی در سرزمینی ساکن شده بودند که منزلگاه همیشگی آنان نبود و تفاوتی نداشت که اور باشد؛ یا کنعان؛ یا مصر. «ایشان تصدیق کردند که بر زمین، بیگانه و غریبند. آنان که چنین سخن می‌گویند، آشکارا نشان می‌دهند که در جستجوی وطنی هستند.» (عبرانیان ۱۱‏:‏۱۳‏ب‏-‏۱۴)
کلامی ظریف و برکتی ساده؛ اما کسی چه می‌دانست که این صحبت، چه تأثیراتی دربَر خواهد داشت؟

Today's Prayer

ای خدای قادر مطلق،
که پسر محبوبت به‌سوی شادیِ بالا نرفت، بلکه ابتدا درد و رنج کشید،
و پیش از آنکه مصلوب شود، وارد جلال خود نشد:
از روی رحمت خود، عطا کن تا با قدم گذاشتن در راه صلیب،
آن را چیزی به‌غیر از راه حیات و آرامش ندانیم؛
در نام پسرت و خداوندمان عیسای مسیح،
که زنده است و با تو حکومت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، از حال تا ابدالآباد.

Bible Study

پیدایش ۴۷‏:‏۱‏-‏۲۷

پس یوسف به دیدار فرعون رفت و به او گفت: «پدر و برادرانم با گله و رمۀ خویش و هر چه دارند از سرزمین کنعان آمده‌اند و اکنون در ناحیۀ جوشِن هستند.» او از میان برادرانش پنج تن را برگرفت و آنان را در پیشگاه فرعون حاضر ساخت. فرعون از برادران او پرسید: «حرفۀ شما چیست؟» آنان به فرعون پاسخ دادند: «بندگانت شبانند، چنانکه پدرانمان نیز بودند.» و نیز به او گفتند: «ما آمده‌ایم تا در این سرزمین غربت گزینیم، چونکه چراگاهی برای گله‌های بندگانت نیست، زیرا خشکسالی شدید بر سرزمین کنعان حکمفرماست. پس اکنون تمنا داریم بگذاری بندگانت در ناحیۀ جوشِن سکونت گزینند.» فرعون به یوسف گفت: «حال که پدر و برادرانت نزد تو آمده‌اند، سرزمین مصر پیش روی توست؛ پدر و برادرانت را در بهترین جای این سرزمین ساکن گردان. بگذار در جوشِن قرار یابند. و اگر در میان آنان افرادی توانا می‌شناسی، آنان را بر دامهای خود من بگمار.» آنگاه یوسف پدرش یعقوب را آورده، او را در پیشگاه فرعون بر پا داشت. و یعقوب فرعون را برکت داد. فرعون از او پرسید: «سالهای عمر تو چند است؟» و یعقوب به فرعون گفت: «سالهای غربت من صد و سی است. سالهای عمر من اندک بوده و به دشواری گذشته است، و به سالهای غربت پدرانم نمی‌رسد.» آنگاه یعقوب فرعون را برکت داد و از حضور او بیرون رفت. پس یوسف چنانکه فرعون فرمان داده بود، پدر و برادرانش را مسکن داد و در بهترین جای سرزمین مصر، یعنی در ناحیه رَمِسیس، مِلکی به آنان بخشید. و نیز برای پدر و برادران و همۀ اهل خانۀ پدرش، بر حسب تعداد زن و فرزندان ایشان، خوراک فراهم ساخت. باری، در تمامی آن منطقه خوراک نبود، چراکه قحطی بسیار سخت بود، چندان که سرزمین مصر و کنعان هر دو به سبب خشکسالی از پای درآمده بودند. یوسف همۀ نقدینه‌ای را که در مصر و کنعان یافت می‌شد، در ازای غله‌ای که مردم می‌خریدند جمع کرد و آن را به قصر فرعون درآورد. چون نقدینۀ سرزمین مصر و کنعان تمام شد، همۀ مردم مصر نزد یوسف آمدند و گفتند: «ما را خوراک بده. چرا در برابر چشمانت بمیریم؛ زیرا نقدینۀ ما تمام شده است.» یوسف گفت: «پس دامهایتان را بیاورید. اکنون که پولتان تمام شده، من در ازای دامهایتان به شما خوراک خواهم داد.» پس ایشان دامهایشان را نزد یوسف آوردند و او در ازای اسبها و گوسفندان و بزها و گاوها و الاغهایشان، به آنان خوراک داد. و آن سال در ازای دامهایشان، برای ایشان خوراک فراهم آورد. و چون آن سال گذشت، سال بعد نزد او آمدند و گفتند: «از سرورمان پوشیده نیست که پول ما تمام شده و چارپایان ما از آنِ سرورمان گردیده است، و غیر از بدنها و زمینهایمان دیگر چیزی برای تقدیم به سرورمان نداریم. چرا در برابر چشمانت از بین برویم، هم ما و هم زمین ما؟ پس ما و زمین ما را در ازای خوراک بخر، و فرعون مالک ما و زمین ما خواهد شد. به ما بذر بده تا زنده بمانیم و نمیریم و تا زمین نیز بایر نماند.» پس یوسف تمامی زمینهای مصر را برای فرعون خرید، زیرا همۀ مصریان مزرعه‌های خویش را فروختند، چونکه قحطی برایشان تحمل‌ناپذیر گشته بود. و زمین از آنِ فرعون شد. و یوسف مردم را از این سرحد مصر تا به سرحد دیگر به شهرها منتقل ساخت. فقط زمین کاهنان را نخرید، زیرا آنان سهمیۀ ثابتی از فرعون دریافت می‌کردند و از سهمیه‌ای که فرعون به ایشان می‌داد، می‌خوردند. از همین رو زمین خود را نفروختند. یوسف به مردم گفت: «اینک در این روز شما و زمینهایتان را برای فرعون خریدم. اکنون برای شما بذر هست تا زمین را بکارید. و چون محصول برسد، یک پنجم آن را به فرعون بدهید. چهار پنجم دیگر آن را نگاه دارید تا برای مزرعه‌هایتان بذر و برای خود و اهل خانه و کودکانتان خوراک باشد.» مردم گفتند: «تو زندگی ما را نجات داده‌ای و بر ما نظر لطف افکنده‌ای. ما غلام فرعون خواهیم بود.» پس یوسف این قانون را برای سرزمین مصر وضع کرد، که تا به امروز نیز باقی است، و آن اینکه یک پنجم محصول از آنِ فرعون است. فقط زمین کاهنان بود که از آنِ فرعون نشد. پس اسرائیل در سرزمین مصر و در ناحیۀ جوشِن ساکن شدند. و املاک در آن به دست آوردند و بسیار بارور و کثیر شدند.

مزامیر ۸۰

ای شبان اسرائیل، گوش فرا ده، ای که یوسف را همچون گله‌ای هدایت می‌کنی! ای که در میان کَروبیان بر تخت نشسته‌ای، تجلی فرما! پیش روی اِفرایِم، بِنیامین و مَنَسی، نیروی خویش را برانگیز، و به نجات ما بیا! خدایا، ما را بازآور! روی خود را تابان ساز تا نجات یابیم. ای یهوه، خدای لشکرها، تا چند شعله‌های خَشمت بر دعاهای قومت زبانه خواهد کشید؟ نان اشک بدیشان خورانیدی، و جام لبریز از اشک بدیشان نوشانیدی. ما را موضوع نزاع همسایگانمان می‌سازی، و دشمنان ما در میان خویش خندۀ تمسخر سر می‌دهند. ای خدای لشکرها، ما را بازآور؛ روی خود را تابان ساز تا نجات یابیم. تاکی از مصر برآوردی؛ قومها را بیرون راندی و آن را غرس کردی. زمین را پیش روی آن فراخ ساختی، پس ریشه گرفت و زمین را پر ساخت. کوهها را به سایۀ خود پوشانید، و سروهای تنومند را به شاخه‌هایش! شاخه‌های خود را تا به دریا پهن کرد، و ساقه‌هایش را تا به نهر. پس چرا دیوارهای آن را فرو ریختی تا هر رهگذری انگورهایش را برچیند؟ گرازهای جنگل ویرانش می‌کنند و جانوران صحرا در آن به چَرا مشغولند! ای خدای لشکرها، نزد ما بازگرد! از آسمان بنگر و ببین! به یاری این تاک بیا، به یاری نهالی‌که دست راست تو غرس کرد، و پسری که برای خود توانا ساختی. تاک تو را قطع کرده و به آتش سوزانده‌اند؛ باشد که از توبیخ روی تو هلاک گردند. باشد که دست تو بر مرد دست راستت قرار گیرد، بر آن پسر انسان که برای خود توانا ساختی. آنگاه از تو روی نخواهیم تافت؛ ما را زندگی بخش، تا نام تو را بخوانیم! ای یهوه خدای لشکرها، ما را بازآور؛ روی خود را تابان ساز، تا نجات یابیم.'

مزمور 80:1-19
https://my.bible.com/bible/118/PSA.80.1-19

مزامیر ۸۲

خدا در شورای الهی در جایگاه خود قرار گرفته، در میان ’خدایان‘ داوری می‌کند: «تا به کی ناعادلانه داوری خواهید کرد و از شریران جانبداری خواهید نمود؟ سِلاه بینوایان و یتیمان را دادرسی کنید، و حقِ ستمدیدگان و فقیران را بستانید! بینوایان و نیازمندان را خلاصی دهید، و آنان را از دست شریران برهانید!» هیچ نمی‌دانند و هیچ نمی‌فهمند، و در تاریکی گام برمی‌دارند؛ همۀ بنیانهای زمین به لرزه درآمده است. گفتم: «شما خدایانید، و جملگی پسران آن متعال هستید؛ اما همچون آدمیان خواهید مرد، و چون هر حاکم دیگر سرنگون خواهید شد.» خدایا برخیز و زمین را داوری فرما، زیرا تو قومها را جملگی به تصرف خواهی آورد.'

مزمور 82:1-8
https://my.bible.com/bible/118/PSA.82.1-8

عبرانیان ۴‏:‏۱۴-‏۵‏:‏۱۰

پس چون کاهن اعظمی والامقام داریم که از آسمانها درگذشته است، یعنی عیسی پسر خدا، بیایید اعتراف خود را استوار نگاه داریم. زیرا کاهن اعظم ما چنان نیست که نتواند با ضعفهای ما همدردی کند، بلکه کسی است که از هر حیث همچون ما وسوسه شده است، بدون اینکه گناه کند. پس آزادانه به تخت فیض نزدیک شویم تا رحمت بیابیم و فیضی را حاصل کنیم که به هنگام نیاز یاریمان دهد.'هر کاهن اعظم از میان آدمیان انتخاب می‌شود و به نمایندگیِ آدمیان در امور الهی منصوب می‌گردد تا هدایا و قربانیها به جهت گناهان تقدیم کند. او می‌تواند با آنان که ناآگاهانه به راه خطا می‌روند، به نرمی رفتار کند، زیرا خود نیز دارای ضعف است. از همین رو، باید نه تنها برای گناهان مردم، بلکه برای گناهان خود نیز قربانی تقدیم کند. هیچ‌کس خودْ این افتخار را از آنِ خویش نمی‌سازد، بلکه این افتخار زمانی نصیب شخص می‌شود که خدا او را همانند هارون فرا خواند. مسیح نیز خودْ جلال کهانتِ اعظم را از آنِ خویش نساخت، بلکه آن را از همان کسی دریافت کرد که به او گفت: «تو پسر من هستی؛ امروز، من تو را مولود ساخته‌ام.» و در جای دیگر می‌گوید: «تو جاودانه کاهن هستی، در رتبۀ مِلْکیصِدِق.» او در ایام زندگی خود بر زمین، با فریادهای بلند و اشکها به درگاه او که قادر به رهانیدنش از مرگ بود، دعا و استغاثه کرد و به‌خاطر تسلیمش به خدا مستجاب شد. و چون کامل شد، همۀ آنان را که از او اطاعت می‌کنند، منشاء نجات ابدی گشت. هرچند پسر بود، با رنجی که کشید اطاعت را آموخت. و از جانب خدا تعیین شد تا کاهن اعظم باشد، از مرتبۀ مِلْکیصِدِق.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *