ایمان آوردن پولس رسول
اعمال رسولان ۹: ۱۰ – ۱۱
لوقا در کتاب اعمال رسولان فصل نهم چگونگی دعوت پولس در راه دمشق را که بهجهت دربندکردن و سرکوب مسیحیان بود، برای ما روایت میکند. پولس برای این سفر بهدقت تدارک دیده بود به قسمی که نامهای از کاهن اعظم دریافت کرده بود تا بتواند هر «…کسی را از اهل طریقت خواه مرد و خواه زن بیابد، ایشان را بند برنهاده، به اورشلیم بیاورد.» (اعمال رسولان ۹: ۲).
پولس راهی سفری بیبازگشت میشود؛ زیرا در میانهٔ راه با عیسی رستاخیز کرده ملاقات میکند و سفر زندگی او به پایان رسیده، سفر نوینی را آغاز میکند، سفری که برای آن تدارکی ندیده بود. او آوایی میشنود که به وی میگوید: «ای شائول، شائول، برای چه بر من جفا میکنی؟» گفت: «خداوندا تو کیستی؟» خداوند گفت: «من آن عیسی هستم که تو بدو جفا میکنی. لیکن برخاسته، به شهر برو که آنجا به تو گفته میشود چه باید کرد.»» (اعمال رسولان ۹: ۴ – ۶).
همان پولسی که با اقتدار و اطمینان از تصمیمات خود بهجهت جفای بر کلیسا راهی شده بود، حال نابینا و چنان عاجز شده است تنها به کمک همراهانش میتواند راه خود را بیابد. همانی که گمان میکرد که آنچه سبب خشنودی خدا است را میبیند، اینک نابینا شده است. گویا در آن سه شبانه روزی که از بینایی محروم بود و چیزی نخورد و نیاشامید (اعمال رسولان ۹: ۹)، به مردهای در گور میمانست، گویا او با مرگ و حیات عیسی مشارکت میکند؛ زیرا که میبایست انسانیت کهنهٔ او بمیرد تا با انسانیتی نوین قیام کرده، پولسی نوین متولد شود.
فلسهایی که از چشمانش میافتند و تعمیدی که توسط شاگردی بهنام حنانیا میگیرد، نمایانگر این واقیعت هستند که چشمان او بهروی نور تازهای گشوده شده که همانا نور راز عیسی مسیح است. پس، خوراک میخورد و نیرو مییابد تا به زندگی و خدمت نوینی که به آن دعوت شده است وارد گردد. زین پس، او به رسول امتها تبدیل گردیده است. پولسی که کمر بر نابودی کلیسای خداوند بسته بود، همانی است که کلیساهای بسیار برای مسیح تأسیس کرد و جانهای بسیاری را برای عیسی مسیح که روزی بر او جفا میرسانید، صید نمود.