علامت‌گذاری برای مشخص‌کردن محدوده‌ها، بخش مهمی از فعالیت بشر است. در این بخش، می‌بینیم که یعقوب و لابان ستون‌ها و توده‌های سنگی بر پا کردند تا نشانه‌ای برای محدودۀ قلمروهایشان باشند. اما از طرف دیگر، این ستون‌ها، علامتی استعاری در سفر روحانی یعقوب نیز بودند، یعنی در همان هنگام که خدا او را به‌سوی مسکن موعود خود هدایت می‌کرد. این مسیری مبهم بود؛ زیرا یعقوب نمی‌دانست سفرش در نهایت به کجا خواهد رسید. از این نظر، او داشت پا جای پای جد خود ابراهیم که او هم پا به سفری سرنوشت‌ساز گذاشته بود، می‌گذاشت بدون آنکه از مقصدش آگاه باشد.
آیا در مورد ما نیز چنین است؟

این ویژگی عجیب و فریبندۀ تفکر ماست که با نگاه‌کردن به زندگی خود در گذشته، می‌توانیم وقایعی را ببینیم که در زمان وقوع، توجهی به آنها نداشته‌ایم، ولی اکنون می‌دانیم که چقدر اهمیت داشتند و با بررسی آنها، حس می‌کنیم بخشی از هدایت دوراندیشانۀ الهی بوده‌اند. اگرچه این می‌تواند برای نگاهی که به گذشته می‌اندازیم، صدق کند، اما معمولاً نگاه به آینده آن‌قدرها که انتظار داریم، واضح به‌نظر نمی‌رسد. ما اغلب نمی‌توانیم طرح کلی آنچه را که خدا برای مسیرمان در نظر گرفته است تشخیص دهیم. شاید به همین دلیل باشد که از کلمۀ «رسالت» برای توصیف این تجربه استفاده می‌کنیم. با گفتن این کلمه، می‌خواهیم بگوییم اگرچه نمی‌دانیم چه اتفاقاتی در انتظار ماست، اما می‌دانیم این خداست که ما را به جلو هدایت می‌کند. ما باید در ایمان و با اعتماد به اینکه خدا در گذشته همراه ما بوده و در نتیجه، در آینده نیز ما را تنها نخواهد گذاشت، پیش برویم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *