Today's word: ارمیا ۲:‏۱۴-‏۳۲ | Bible Study: مزمور ۷۷مزمور ۹۰یوحنا ۴:‏۱-‏۲۶

نطق آتشین علیه قوم لجام‌گسیختهٔ خدا ادامه می‌یابد. توجه کنید که بار دیگر تصویر آب به‌ کار می‌رود. ساکنان صحرا برای زنده‌ماندن، به منبع خوبی از آب نیاز دارند، اما قوم خدا به چشمهٔ آب زنده پشت کرده‌اند و رودخانه‌ای آلوده را به آن ترجیح داده‌اند. ارمیا عقب نمی‌نشیند. او خشم خود را شعله‌ور می‌سازد. ایشان همچون یک روسپی هستند؛ تاکی که به درختی وحشی تبدیل شده؛ قومی که چنان ناپاک شده‌اند که هیچ صابونی بر آنان اثر نمی‌کند؛ شتری بدون ساربان که به دورِ خود می‌چرخد و به هیچ جا نمی‌رسد؛ حیوانی وحشی که دچار شهوت است و نمی‌خواهد سر عقل بیاید؛ دزدی که به‌هنگام گیر افتادن، رسوا شده، مجرم شناخته می‌شود.
ارمیا مأیوس شده بود. چه چیزی لازم بود تا اهالی یهودا را سر عقل بیاورد؟
این بخش از کلام خدا چیزی فراتر از ماجرایی جالب از کتاب‌های تاریخی است. امروز ارمیا با ما سخن می‌گوید. معادل امروزیِ روی برگرداندن از خدا چیست؟ شاید همان چیزی باشد که به «بی‌خدایی نهادی‌شده» معروف است. به این شکل که ما، یعنی کلیسا، می‌گوییم که به خدا ایمان داریم و به اینکه مسئولیت امور برعهدهٔ خداست. بعد، او را نادیده می‌گیریم و با قدرت خودمان به انجام امور می‌پردازیم، گویی خدا وجود ندارد؛ گویی واقعاً و اساساً ایمان نداریم که مسئولیت امور برعهدهٔ اوست. ما با توسل به تدبیرهای انسانی، به‌زحمت کارها را انجام می‌دهیم، و فنون مدیریت را که در دنیای غیرمذهبی هست، به ‌کار می‌گیریم، گویی مسئولیت ماست که دنیا را نجات بدهیم.
خدا قطعاً مأیوس شده است. چه چیزی لازم است تا ما را سر عقل بیاورد؟

Today's Prayer

ای خدای قدوس،
زندگی ما در نظر تو آشکار و عیان است:
ما را از هرج و مرج گناه رهایی ده،
و از طریق مرگ پسرت،
ما را شفا بخش و صحّت کامل عنایت فرما،
در عیسای مسیح، خداوندگار ما.

Bible Study

ارمیا ۲:‏۱۴-‏۳۲

«آیا اسرائیل غلام یا خانه‌زاد است؟ پس چرا به غنیمت برده شده است؟ شیران بر او غریده‌اند، و نعرۀ بلند برکشیده‌اند. سرزمین او را به ویرانه‌ای بَدَل کرده‌اند؛ شهرهایش خراب و متروک گشته است. نیز مردان مِمفیس و تَحفَنحیس تارَکت را شکسته‌اند! آیا تو خود این را بر سر خویش نیاوردی، با ترک گفتن یهوه خدای خویش، آنگاه که تو را در راه رهبری می‌کرد؟ حال تو را چه سود که به مصر بروی تا از آبِ شیحور بنوشی؟ و تو را چه حاصل که به آشور بروی تا از آب فُرات بنوشی؟ خداوندگار، خداوند لشکرها چنین می‌فرماید: شرارتت تو را تأدیب خواهد کرد، و اِرتِدادت تو را توبیخ خواهد نمود. پس بدان و ببین که چه زشت و تلخ است که یهوه خدایت را ترک گویی، و ترس من در تو نباشد. «زیرا مدتها پیش یوغ خود را شکستی و بندهایت را گسستی، و گفتی: ”خدمت نخواهم کرد!“ براستی که تو بر هر تَلِ بلند و زیر هر درخت سبز همچون فاحشه‌ای دراز کشیدی. اما من تو را همچون تاکی برگزیده که از تخمِ تمام‌اصیل باشد، غرس کردم. پس چگونه فاسد شدی و به تاکی وحشی برای من بَدَل گشتی؟ خداوندگارْ یهوه می‌فرماید، حتی اگر خود را به قلیاب بشویی و صابونِ فراوان به کار بَری، لکۀ گناهت همچنان در برابر من است. چگونه می‌توانی بگویی: ”نجس نیستم و از بَعَلها پیروی نکرده‌ام“؟ ببین چگونه در وادی رفتار کردی، و به عمل خویش اِذعان کن؛ ای که چون ماده‌شُتری جوان، به این سو و آن سو می‌دوی! تو به ماده‌خری وحشی می‌مانی که به بیابان عادت دارد، و در شهوتِ دل خود باد را بو می‌کشد؛ کیست که بتواند شهوت او را مهار کند؟ طالبانِ او را به جهت یافتنش زحمت چندان نیست، زیرا او را در ماهِ آمادگی‌اش خواهند یافت. گفتم پای برهنه و گلویِ تشنه از پی ایشان مشتاب. اما گفتی، ”نه! بی‌فایده است! زیرا که خدایان بیگانه را دوست می‌دارم، و از پی ایشان خواهم شتافت.“ همان‌گونه که دزد به هنگام گرفتار آمدن رسوا می‌شود، خاندان اسرائیل به اتفاق پادشاهان و صاحبمنصبان و کاهنان و انبیایشان، جملگی رسوا خواهند شد. آنان به چوب می‌گویند: ”تو پدر من هستی،“ و به سنگ که: ”تو مرا زاده‌ای!“ آنان پشت خود را به من کرده‌اند و نه روی خود را. اما به هنگام مصیبت فریاد برمی‌آورند که، ”برخیز و نجاتمان دِه!“ پس کجایند آن خدایانِ تو که برای خود ساختی؟ بگذار همانها در زمان مصیبتِ تو برخیزند و اگر می‌توانند نجاتت دهند؛ زیرا که تو را، ای یهودا، به شمارِ شهرهایت خدایان است! خداوند می‌فرماید: چرا با من مجادله می‌کنید؟ همگی شما بر من عِصیان ورزیده‌اید. فرزندان شما را عبث زده‌ام، زیرا که ادب نمی‌شوند؛ شمشیر خودتان همچون شیر درّنده انبیای شما را هلاک کرده است. «و حال شما، ای مردمان این عصر، به کلام خداوند توجه کنید: آیا من برای اسرائیل همچون بیابان یا زمینِ تاریکیِ غلیظ بوده‌ام؟ پس چرا قوم من می‌گویند: ”ما آزادیم، و دیگر نزد تو نمی‌آییم“؟ آیا دوشیزه، زینت خود، و عروس، زیور خویش را از یاد می‌بَرد؟ اما روزهای بی‌شمار است که قوم من مرا از یاد برده‌اند.

مزمور ۷۷

آواز من به سوی خداست، و فریاد برمی‌آورم؛ آواز من به سوی خداست، و او به من گوش فرا خواهد داد! در روز تنگی خویش خداوندگار را می‌جویم؛ شبانگاه دست من دراز شده، بازکشیده نمی‌شود، و جانم از تسلی پذیرفتن ابا می‌کند. خدا را یاد می‌کنم و می‌نالم؛ تأمل می‌کنم و روحم بیهوش می‌شود. سِلاه چشمانم را باز نگاه می‌داری؛ چنان پریشانم که سخن نمی‌توانم گفت. به ایام گذشته می‌اندیشم، به سالهای روزگاران پیشین. شبانگاه سرود خویش را به یاد می‌آورم؛ در دل می‌اندیشم و روح من تفتیش می‌کند: «آیا خداوندگار تا به ابد طرد خواهد نمود؟ و دیگر هرگز نظر لطف نخواهد افکند؟ آیا محبت او برای همیشه پایان پذیرفته، و وعدۀ او برای همۀ نسلها باطل گردیده است؟ آیا خدا فیض خود را از یاد برده، و در خشم خویش، رحمت خود را بازداشته است؟» سِلاه آنگاه گفتم: «این ضعف من است.» زِهی سالهای دست راست آن متعال! کارهای خداوند را یاد خواهم کرد؛ آری، عجایب تو را که از قدیم است، به یاد خواهم آورد. در تمامی کارهای تو تأمل خواهم کرد و به اعمال تو خواهم اندیشید. خدایا، طریق تو در قدوسیت است. کیست خدای بزرگ همچون خدای ما؟ تو خدایی هستی که کارهای عجیب می‌کنی؛ تو قدرت خویش را در میان قومها معروف گردانیده‌ای. به بازوی خود قوم خویش را رهانیدی، فرزندان یعقوب و یوسف را. سِلاه خدایا، آبها تو را دیدند؛ آبها تو را دیدند و به تلاطم درآمدند؛ و ژرفناها به لرزه افتادند. ابرها آب ریختند و آسمانها غرّش کردند؛ و تیرهای تو به هر سو روان شدند! صدای رعدِ تو در گردباد بود، و آذرخشِ تو جهان را روشن ساخت؛ زمین لرزید و به جنبش درآمد. مسیر تو از میان دریا بود، و راهت از میان آبهای عظیم، ولی جای پایت دیده نمی‌شد. تو قوم خویش را چون گله رهبری کردی، به دست موسی و هارون.

مزمور ۹۰

خداوندگارا، مسکن ما تو بوده‌ای، نسل اندر نسل. پیش از آنکه کوهها زاده شوند، یا تو زمین و جهان را به وجود آوری، از ازل تا به ابد تو خدایی. انسان را به خاک بازمی‌گردانی و می‌گویی: «ای بنی آدم، بازگردید!» زیرا هزار سال در نظر تو همچون روزی است که گذشت یا چون پاسی از شب. ایشان را همچون سیلاب می‌روبی؛ همچون خوابند، همچون علفی که بامدادان تازه می‌شود: بامدادان می‌شکفد و می‌روید و شامگاهان پژمرده و خشک می‌شود. زیرا به خشم تو پایان می‌پذیریم، و به غضبت پریشان می‌گردیم. تقصیرهایمان را فرا رویت نهاده‌ای، و گناهان پنهانمان را در پرتو حضورت. زیرا روزهایمان به تمامی در خشمت کاهیده می‌شود، و سالهایمان را چون آهی به سر می‌رسانیم؛ روزهای عمر ما هفتاد سال است و اگر قوی باشیم، هشتاد سال. اما مایۀ فخری در آنها جز محنت و اندوه نیست؛ زیرا به‌سرعت می‌گذرند و پرواز می‌کنیم. کیست که از قدرت خشم تو آگاه باشد؟ زیرا خشم تو به عظمت ترسی است که باید از تو داشت. پس ما را بیاموز تا روزهای خود را بشماریم، تا دلی خردمند حاصل کنیم. خداوندا، برگرد! تا چند؟ بر بندگانت شفقت فرما. صبحگاهان ما را از محبت خود سیر کن تا تمامی عمرمان شادمانه بسراییم و شادی کنیم. شادمانمان گردان در عوض روزهایی که مبتلایمان ساختی، و سالهایی که بلا دیدیم. اعمال تو بر بندگانت نمایان شود و کبریایی تو بر فرزندان ایشان. لطف خداوندگارْ خدای ما بر ما باد! عمل دستهای ما را برایمان استوار گردان؛ آری، عمل دستهای ما را استوار گردان.

یوحنا ۴:‏۱-‏۲۶

چون عیسی دریافت که فَریسیان شنیده‌اند او بیش از یحیی پیرو یافته، تعمیدشان می‌دهد - شاگردان عیسی تعمید می‌دادند نه خودش - و می‌بایست از سامِرِه بگذرد. پس به شهری از سامِرِه به نام سوخار رسید، نزدیک قطعه زمینی که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود. یهودیه را ترک گفت و دیگر بار رهسپار جلیل شد. چاه یعقوب در آنجا بود و عیسی خسته از سفر در کنار چاه نشست. حدود ساعتِ ششم از روز بود. در این هنگام، زنی از مردمان سامِرِه برای آب کشیدن آمد. عیسی به او گفت: «جرعه‌ای آب به من بده،» زیرا شاگردانش برای تهیۀ خوراک به شهر رفته بودند. زن به او گفت: «چگونه تو که یهودی هستی، از من که زنی سامِری‌ام آب می‌خواهی؟» زیرا یهودیان با سامِریان مراوده نمی‌کنند. عیسی در پاسخ گفت: «اگر موهبت خدا را درمی‌یافتی و می‌دانستی کیست که از تو آب می‌خواهد، تو خود از او می‌خواستی، و به تو آبی زنده عطا می‌کرد.» زن به او گفت: «سرورم، سطل نداری و چاه عمیق است، پس آب زنده از کجا می‌آوری؟ آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگتری که این چاه را به ما داد، و خود و پسران و گله‌هایش از آن می‌آشامیدند؟» عیسی گفت: «هر که از این آب می‌نوشد، باز تشنه می‌شود. امّا هر که از آن آب که من به او دهم بنوشد، هرگز تشنه نخواهد شد، بلکه آبی که من می‌دهم در او چشمه‌ای می‌شود که تا به حیات جاویدان جوشان است.» زن گفت: «سرورم، از این آب به من بده، تا دیگر تشنه نشوم و برای آب کشیدن به اینجا نیایم.» عیسی گفت: «برو، شوهرت را بخوان و بازگرد.» زن پاسخ داد: «شوهر ندارم.» عیسی گفت: «راست می‌گویی که شوهر نداری، زیرا پنج شوهر داشته‌ای و آن که هم‌اکنون داری، شوهرت نیست. آنچه گفتی راست است!» زن گفت: «سرورم، می‌بینم که نبی هستی. پدران ما در این کوه پرستش می‌کردند، امّا شما می‌گویید جایی که در آن باید پرستش کرد اورشلیم است.» عیسی گفت: «ای زن، باور کن، زمانی فرا خواهد رسید که پدر را نه در این کوه پرستش خواهید کرد، نه در اورشلیم. شما آنچه را نمی‌شناسید می‌پرستید، امّا ما آنچه را می‌شناسیم می‌پرستیم، زیرا نجات به واسطۀ قوم یهود فراهم می‌آید. امّا زمانی می‌رسد، و هم‌اکنون فرا رسیده است، که پرستندگانِ راستین، پدر را در روح و راستی پرستش خواهند کرد، زیرا پدر جویای چنین پرستندگانی است. خدا روح است و پرستندگانش باید او را در روح و راستی بپرستند.» زن گفت: «می‌دانم که مسیح (که معنی آن ’مسح شده‘ است) خواهد آمد؛ چون او آید، همه چیز را برای ما بیان خواهد کرد.» عیسی به او گفت: «من که با تو سخن می‌گویم، همانم.»

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *