اگر حادثۀ کورۀ سوزان باعث شده بود نظر پادشاه در مورد خدای این قوم کوچک- در قیاس با فتوحات دیگرش- جلب شود، اما این رویای دومش بود که او را بهسوی تعهدی تمام و کمال هدایت کرد. او دوباره از رویای خود برآشفت، اما این بار سراغ حکیمان نرفت، بلکه دانیال را به حضور طلبید. پادشاه با اِشراف به اینکه روح خدا، هدیۀ خاصی به او عطا کرده، دانیال را در موقعیت خاصی قرار داد: «این است آنچه در خواب دیدم؛ تعبیرش را به من بازگو.» نبوکدنصر در این رویا درختی چنان عظیم دید که سر به آسمان گذاشته بود و از همهجای زمین دیده میشد و در نتیجه؛ مجسمۀ پادشاه دیگر به چشم نمیآمد.
در همان زمان، حزقیال نبی نیز که در بابِل در تبعید بهسر میبرد، در رویایی، افتادن درختی را دید (حزقیال ۳۱:۱-۱۴). این درخت نمادِ امپراتوری آشور بود که زمانی یکی از قدرتهای حاکم بر زمین بود. او در سال ۵۸۷ ق.م. این رویا را دید؛ یعنی در همان سالی که بابلیان اورشلیم را نابود کردند. این پسازآن بود که اورشلیم، ناامیدانه از مصر درخواست کمک کرده بود. این رویا نیز بهصورت هشداری به فرعون برای غرور عظیمش محسوب میشد. خوانندگان اولیۀ کتاب دانیال با نگاه به گذشته و افول ملتهای پیشین- که به شکل افتادن درختان تنومند در رؤیا نشان داده شده بودند- قوت قلب مییافتند. در مقابل آن درختان نیز، درخت حیاتِ خدا قرار داشت که برای شفای ملتها بود (پیدایش ۲:۹؛ مکاشفه ۲۲:۲).
نبوکدنصر از رویای حزقیال آگاه نبود؛ رویای خودش بهاندازۀ کافی برایش ترسناک بود. او در ترس خود عظمت خدا را اقرار کرد، یعنی همانی که به دانیال بینش عطا کرده بود؛ بینشی فراتر از هر آنچه خدایان خودشان به حکیمانش داده بودند. ما با خواندن این داستان میتوانیم برای حکمت، کمال و شهامت رهبران جهان و مشاورانشان دعا کنیم.