Today's word: دانیال ۴‏:‏۱‏-‏۱۸ | Bible Study: مزامیر ۱۸‏:‏۳۱ تا آخرمکاشفه ۴

اگر حادثۀ کورۀ سوزان باعث شده بود نظر پادشاه در مورد خدای این قوم کوچک- در قیاس با فتوحات دیگرش- جلب شود، اما این رویای دومش بود که او را به‌سوی تعهدی تمام و کمال هدایت کرد. او دوباره از رویای خود برآشفت، اما این بار سراغ حکیمان نرفت، بلکه دانیال را به حضور طلبید. پادشاه با اِشراف به اینکه روح خدا، هدیۀ خاصی به او عطا کرده، دانیال را در موقعیت خاصی قرار داد: «این است آنچه در خواب دیدم؛ تعبیرش را به من بازگو.» نبوکدنصر در این رویا درختی چنان عظیم دید که سر به آسمان گذاشته بود و از همه‌جای زمین دیده می‌شد و در نتیجه؛ مجسمۀ پادشاه دیگر به چشم نمی‌آمد.
در همان زمان، حزقیال نبی نیز که در بابِل در تبعید به‌سر می‌برد، در رویایی، افتادن درختی را دید (حزقیال ۳۱‏:‏۱‏-‏۱۴). این درخت نمادِ امپراتوری آشور بود که زمانی یکی از قدرت‌های حاکم بر زمین بود. او در سال ۵۸۷ ق.م. این رویا را دید؛ یعنی در همان سالی که بابلیان اورشلیم را نابود کردند. این پس‌ازآن بود که اورشلیم، ناامیدانه از مصر درخواست کمک کرده بود. این رویا نیز به‌صورت هشداری به فرعون برای غرور عظیمش محسوب می‌شد. خوانندگان اولیۀ کتاب دانیال با نگاه به گذشته و افول ملت‌های پیشین- که به شکل افتادن درختان تنومند در رؤیا نشان داده شده بودند- قوت قلب می‌یافتند. در مقابل آن درختان نیز، درخت حیاتِ خدا قرار داشت که برای شفای ملت‌ها بود (پیدایش ۲‏:‏۹؛ مکاشفه ۲۲‏:‏۲).

نبوکدنصر از رویای حزقیال آگاه نبود؛ رویای خودش به‌اندازۀ کافی برایش ترسناک بود. او در ترس خود عظمت خدا را اقرار کرد، یعنی همانی که به دانیال بینش عطا کرده بود؛ بینشی فراتر از هر آنچه خدایان خودشان به حکیمانش داده بودند. ما با خواندن این داستان می‌توانیم برای حکمت، کمال و شهامت رهبران جهان و مشاوران‌شان دعا کنیم.

Today's Prayer

ای خداوند جلال،
لب‌های ما را با آتش روح خود لمس کن،
تا ما و تمام خلقت شادی‌کنان در ستایش تو را بسراییم؛
در نام خداوندمان عیسای مسیح.

Bible Study

دانیال ۴‏:‏۱‏-‏۱۸

از نبوکدنصرِ پادشاه، به همۀ قومها و ملتها و زبانها که بر تمامی زمین ساکنند: سلامتی شما افزون باد! مرا چنین پسند آمد تا آیات و معجزاتی را که خدای متعال در حق من به عمل آورده است، برای شما بازگویم. چه عظیم است آیات او، و چه بزرگ است معجزاتش! سلطنتش سلطنتی است جاودانی، و حکومتش نسل اندر نسل. من، نبوکدنصر، که در سرای خود آسوده و در کاخ خویش خوش و خرّم بودم، خوابی دیدم که مرا ترسانید. خیالاتم در بستر و رؤیاهای سرم مرا پریشان ساخت. پس فرمانی صادر کردم که تمامی حکیمان بابِل را نزد من آورند تا خواب را برایم تعبیر کنند. آنگاه ساحران و افسونگران و کَلدانیان و طالع‌بینان آمدند و من خواب را برای آنان بازگفتم؛ اما ایشان نتوانستند آن را برایم تعبیر کنند. سرانجام، دانیال که بر طبق نام خدای من، بَلطَشَصَّر خوانده می‌شود و روح خدایانِ قدوس در اوست، نزد من آمد و من خواب را برای او بیان داشته، گفتم: «ای بَلطَشَصَّر، ای رئیس ساحران، می‌دانم که روح خدایانِ قدوس در توست و هیچ رازی برای تو دشوار نیست. این است آنچه در خواب دیدم؛ تعبیرش را به من بازگو. رؤیاهای سرم بر بسترم این بود: چون می‌نگریستم، در وسط زمین درختی بسیار بلند دیدم. آن درخت، بزرگ و تنومند شد و سرش به آسمان رسید، چندان که از تمامی کرانهای زمین دیده می‌شد. برگهایش زیبا بود و میوه‌اش بسیار، و در آن برای همگان خوراک بود. جانوران صحرا زیر آن سایه می‌گرفتند و پرندگان آسمان بر شاخسارانش مسکن می‌گزیدند و همۀ جانداران از آن تغذیه می‌کردند. «در رؤیاهای سرم بر بسترم، چون می‌نگریستم، هان دیدبانی در برابرم بود، موجودی مقدس که از آسمان فرود می‌آمد. او به آواز بلند ندا در داد و گفت: ”درخت را قطع کنید و شاخه‌هایش را ببرید؛ برگهایش را بکنید و میوه‌اش را بپراکنید. بگذارید جانوران از زیر آن و پرندگان از روی شاخه‌هایش بگریزند. اما کُنده و ریشه‌هایش را با بند آهنین و برنجین در میان سبزه‌های صحرا در خاک واگذارید. بگذارید از شبنمِ آسمان تَر شود و سهمش از علف زمین با جانوران باشد. دل او از آدمیت تبدیل شود و دل حیوان به او داده شود، و هفت زمان بر او بگذرد. این امر از فرمانِ دیدبانان شده و این موضوع از حکم موجودات مقدس واقع گردیده است، تا زندگان بدانند که آن متعال در حکومت بشری حکم می‌راند، و آن را به هر که بخواهد می‌بخشد، و حقیرترینِ مردمان را بر آن می‌گمارد.“ این بود خوابی که من، نبوکدنصرِ پادشاه دیدم. اکنون ای بَلطَشَصَّر، تو تعبیر آن را بازگو زیرا هیچ‌یک از حکیمان مملکتم نمی‌توانند آن را برایم تعبیر کنند. اما تو می‌توانی زیرا روح خدایانِ قدوس در توست.» '

مزامیر ۱۸‏:‏۳۱ تا آخر

زیرا کیست خدا جز یهوه؟ و کیست صخره، مگر خدای ما؟ خداست که کمر مرا به قوّت می‌بندد و راهم را کامل می‌گرداند. پاهایم را همچون پاهای آهو می‌سازد، و مرا بر بلندیهایم بر پا می‌دارد. دستانم را به جهت نبرد تعلیم می‌دهد؛ تا بازوانم کمان برنجین را خم کند. تو سپر پیروزی خود را به من بخشیده‌ای، و دست راستت پشتیبان من بوده؛ فروتنی تو مرا بزرگ ساخته است. تو راهِ زیر پایم را فراخ می‌سازی، تا پاهایم نلغزد. دشمنانم را تعقیب کرده، به آنها می‌رسم، و تا هلاک نشوند، بازنمی‌گردم. چنان بر زمینشان می‌کوبم که یارای برخاستنشان نباشد، و زیر پاهایم فرو می‌افتند. تو کمر مرا برای جنگ به قوّت بسته‌ای، و آنان را که به ضد من برخیزند زیر پاهایم می‌افکنی. گردنهای دشمنانم را تسلیم من کرده‌ای و نفرت‌کنندگانم را هلاک می‌سازم. فریاد کمک برمی‌آورند اما فریادرسی نیست؛ از خداوند یاری می‌خواهند، اما اجابتشان نمی‌کند. آنان را چون غباری بر باد، می‌سایم و همچون گِلِ کوچه‌ها بیرون می‌افکنم. تو مرا از ستیز مردمان خلاصی می‌بخشی، و بر قومها سروَر می‌گردانی؛ مردمی که نمی‌شناختم، خدمتم می‌کنند! به محض شنیدن صدایم، از من فرمان می‌برند؛ بیگانگان در برابرم سر فرود می‌آورند. بیگانگان روحیۀ خود را باخته‌اند، و لرزان از قلعه‌های خود بیرون می‌آیند. خداوند زنده است! متبارک باد صخرۀ من! متعال باد خدای نجات من! اوست خدایی که انتقام مرا می‌گیرد، و قومها را زیر سلطۀ من می‌آورد، و مرا از دشمنانم خلاصی می‌بخشد. آری، تو مرا بر مخالفانم برتری بخشیده‌ای، و از مرد خشونتکار رهایی‌ام داده‌ای. از این رو، خداوندا، تو را در میان قومها ستایش خواهم کرد، و بهر نامت خواهم سرایید. او به پادشاه خود پیروزیهای بزرگ می‌بخشد، و مسیح خود را محبت می‌کند، داوود و نسل او را، تا به ابد.'

مکاشفه ۴

پس از آن نظر کردم و اینک پیش رویم دری گشوده در آسمان بود، و همان صدایِ چون بانگ شیپور که نخست بار با من سخن گفته بود، دیگر بار گفت: «بالا بیا، و من آنچه را بعد از این می‌باید واقع شود، بر تو خواهم نمود.» در دم در روح شدم و هان تختی پیش رویم در آسمان قرار داشت و بر آن تخت کسی نشسته بود. آن تخت‌نشین، ظاهری چون سنگِ یشم و عقیق داشت و دور تا دور تخت را رنگین‌کمانی زمرّدگون فرا گرفته بود. گرداگرد تخت، بیست و چهار تخت دیگر بود و بر آنها بیست و چهار پیر نشسته بودند. آنان جامۀ سفید بر تن داشتند و تاج طلا بر سر. و از تخت، برق آذرخش برمی‌خاست و غریو غرّش رعد. پیشاپیش تخت، هفت مشعلِ مشتعل بود. اینها هفت روحِ خدایند. و پیش تخت، چیزی بود که به دریایی از شیشه می‌مانست، چون بلور. در آن میان، در اطراف تخت، چهار موجود زنده بود، پوشیده از چشم، از پیش و از پس. موجود زندۀ اوّل، به شیر می‌مانست و موجود زندۀ دوّم به گوساله. سوّمی، صورت انسان داشت و چهارمی، چونان عقابی بود در پرواز. آنها هر‌کدام شش بال داشتند و دور تا دور، حتی زیر بالها، پوشیده از چشم بودند، و شبانه‌روز بی‌وقفه می‌گفتند: «قدّوس، قدّوس، قدّوس است خداوندْ خدای قادر مطلق، او که بود و هست و می‌آید.» هر بار که آن موجودهای زنده، جلال و عزّت و سپاس نثار آن تخت‌نشین می‌کنند که جاودانه زنده است، آن بیست و چهار پیر پیش روی تخت‌نشین بر خاک می‌افتند و او را که جاودانه زنده است می‌پرستند و پیش تخت او تاج از سر فرو می‌گذارند و می‌گویند: «ای خداوندْ خدای ما، تو سزاوار جلال و عزّت و قدرتی، زیرا که آفریدگار همه چیز تویی و همه چیز به خواست تو وجود یافت و به خواست تو آفریده شد.»'

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *