در سال ۱۹۴۰، لاشهسنگ عظیمی از مرمر سفید به وزن دوونیم تُن به کارگاه مجسمهساز معروف، «جیکوب اپستین» رسید. او میبایست پیش از به دست گرفتن قلم و چکش، هفتهها و هفتهها به این تودۀ سنگی خیره شده باشد. او با تراشیدن در راستای رگهها، نه خلاف آن و پس از صرف انرژی بسیار زیاد (چنانکه هنوز هم رد قلم بر روی مجسمه دیده میشود)، کمکم توانست شکل کلیِ دو پیکره را پدیدار سازد. آنها در حال کشتیگرفتن با هم بودند. آنها یعقوب و فرشته بودند.
اپستین پیش از خلق آن اثر، ده سال را صرف مطالعۀ کتاب پیدایش کرده بود، و شاید به دلیل نام خود، بسیار تحت تأثیر این داستان قرار گرفته بود. نتیجۀ کار، بسیار حیرتآور بود. در این اثر هنری، یعقوب که ظاهراً شکست خورده، در بازوان فرشتهای که با عضلات برجسته و ران قدرتمندش سعی داشت او را سر پا نگه دارد، آرام گرفته است. آیا سنگینی یعقوب فرشته را به پایین میکشد یا فرشته است که یعقوب را به آسمان بلند خواهد کرد؟ کدامیک از این دو نیرو، یعنی جاذبه و فیض، پیروز خواهد شد؟ مجسمهساز این را به ما نمیگوید: مجسمه در تعادلی بین این دو، در موازنه است.
بخشی از پیام این مجسمه در باب مقاومت سرسختانۀ سنگی است که اپستین با حرارت و پشتکار روی آن کار میکرد. بخش دیگر پیام آن، همچون زندگینامۀ خودنوشت است، اما بخشی از آن نیز روحانی است – اینکه با تلاش، انضباط و توجهی دقیق، زیبایی و معنا میتواند از میان سرسختی بروز پیدا کند.