این ماجرا چندان شباهتی به یک داستان اخلاقی ندارد، زیرا بهطور مشخص با بیرحمی کامل، هیچ جایی برای بخشایش باقی نمیگذارد، و مناسبتی با آن جامعهی شاد و پر از روحالقدس ندارد که اعضای آن داراییهای خود را با یکدیگر تقسیم میکردند، جامعهای که درست در قلب اورشلیم، ثابت قدم رشد میکرد. قاعدتا لوقا قصد دارد تئوفیلوس و سایر خوانندگان به این نکته پی ببرند که در این نهضتی که به سرعت رشد میکرد، باید بهای هنگفتی پرداخت. قدوسیت خدا امری نیست که بتوان آن را سَرسَری گرفت. در ایام داوود پادشاه، شخصی به نام عُزّیا دچار همین سرنوشت گردید، آن هنگام که فقط کوشید تا صندوق عهد را که با سر و صدا بسوی اورشلیم در حرکت بود، در جایش محکم کند. او در عوض زحمتی که کشید، بلافاصله و به شکلی غمانگیز، بر زمین کوبیده شد و مُرد (دوم سموئیل، فصل ۶). قدوسیت خدا دارای قدرت مهیبی است، هم برای جلال و هم برای نابود ساختن. حالا میپرسید درس اخلاقی این ماجرا چیست؟ با قدوسیت خدا بازی نکنید! درس اخلاقی دیگر به صداقت و راستگویی مربوط میشود. ظاهر قضیه این است که حنانیا دروغ گفت، زیرا وقتی عواید حاصل از فروش زمین را نزد رسولان آورد، گفت که آن مبلغ، کل پولی است که از این راه کسب کرده است. اما او میتوانست روراست بگوید که آن مبلغ، فقط بخشی از عواید حاصل از فروش زمین است. دروغگویی درست قلب جامعهی ایمانداران را نشانه میگیرد، زیرا اعتماد را از بین میبرد و باعث ویرانی یکپارچگی ایشان میگردد. با تمام این اوصاف، وقتی امروز این ماجرا را میخوانیم، مرگ سریع این زن و شوهر، بدون اینکه مجال توبه داشته باشند، برایمان آزاردهنده است. آیا ماجرا دقیقا به همین شکل اتفاق افتاد؟ کسی نمیداند. اما لااقل میتوانیم ببینیم که هر عمل ما پیامدی دارد. خدا همواره ما را فرا میخواند تا در اعتقادات و رفتار خود، معیار رفیعی را برای خود مد نظر داشته باشیم.
Today's Prayer
ای خداوند آسمان و زمین،
همانگونه که عیسی به شاگردانش آموخت تا در دعا پایداری کنند،
ما را شکیبایی و دلیری عنایت فرما تا هیچگاه امید خود را از دست ندهیم،
بلکه پیوسته دعاهای خود را به پیشگاه تو بیاوریم؛
بهواسطهی عیسای مسیح، خداوندگار ما.
Bible Study
اعمال ۴:۳۲ تا ۵:۱۱
همۀ ایمانداران را یک دل و یک جان بود و هیچکس چیزی از اموالش را از آنِ خود نمیدانست، بلکه در همه چیز با هم شریک بودند. رسولان با نیرویی عظیم به رستاخیز خداوندْ عیسی شهادت میدادند و فیضی عظیم بر همگی ایشان بود. هیچکس در میان آنها محتاج نبود، زیرا هر که زمین یا خانهای داشت، میفروخت و وجه آن را یوسف نیز که از قبیلۀ لاوی و اهل قپرس بود و رسولان او را برنابا یعنی ’مشوّق‘ لقب داده بودند، پیش پای رسولان میگذاشت تا بر حسب نیازِ هر کس بین همه تقسیم شود. مزرعهای را که داشت، فروخت و وجه آن را آورده، پیش پای رسولان گذاشت.
و امّا شخصی حَنانیا نام با همسرش سَفیره مِلکی را فروخته، بخشی از بهای آن را با آگاهی کاملِ زنش نگاه داشت و مابقی را آورده، پیش پای رسولان نهاد. پطرس به او گفت: «ای حَنانیا، چرا گذاشتی شیطان دلت را چنین پر سازد که به روحالقدس دروغ بگویی و بخشی از بهای زمین را برای خود نگاه داری؟ مگر پیش از فروش از آنِ خودت نبود؟ و آیا پس از فروش نیز بهایش در اختیار خودت نبود؟ چه چیز تو را بر آن داشت که چنین کنی؟ تو نه به انسان، بلکه به خدا دروغ گفتی!» چون حَنانیا این سخنان را شنید، بر زمین افتاد و جان سپرد! ترسی شدید بر همۀ آنان که این را شنیدند مستولی شد. آنگاه جوانان پیش آمدند و او را در کفن پیچیدند و بیرون برده، دفن کردند. نزدیک سه ساعت بعد، زنِ او بیخبر از ماجرا وارد شد. پطرس از او پرسید: «مرا بگو که آیا زمین را به همین بها فروختید؟» سَفیره پاسخ داد: «بله، به همین بها.» پطرس به او گفت: «چرا با یکدیگر همدست شدید تا روح خداوند را بیازمایید؟ پاهای آنان که شوهرت را دفن کردند هماکنون بر آستانۀ در است و تو را نیز بیرون خواهند برد.» در دم، سَفیره نیز پیش پاهای پطرس افتاد و جان سپرد. چون جوانان وارد شدند، او را نیز مرده یافتند. پس بیرونش برده، کنار شوهرش دفن کردند. آنگاه ترسی عظیم بر تمامی کلیسا و همۀ آنان که این را شنیدند، مستولی شد.
مزمور ۷۸:۱-۳۹
ای قوم من، به شریعت من گوش بسپارید؛ و به سخنان دهانم گوش فرا دهید! دهان خود را به مَثَل خواهم گشود و معماهای کهن را بر زبان جاری خواهم کرد؛ آنچه را که شنیده و دانستهایم، و پدرانمان به ما بازگفتهاند. آنها را از فرزندان ایشان پنهان نخواهیم داشت، بلکه کارهای ستودۀ خداوند را، به نسل آینده باز خواهیم گفت؛ همچنین قدرت او را، و شگفتیهایی را که به انجام رسانده است. او شهادتی در یعقوب بر پا داشت و شریعتی در اسرائیل قرار داد؛ و پدران ما را امر فرمود که آنها را به فرزندان خویش بیاموزند؛ تا نسل بعد آن را بدانند، یعنی فرزندانی که زین پس زاده میشوند، و ایشان نیز برخیزند، و آنرا به فرزندان خویش بازگویند؛ تا ایشان نیز بر خدا توکل کنند و کارهای خدا را از یاد نبرند، بلکه فرامین او را نگاه دارند؛ و همچون پدران خود نباشند که نسلی گردنکش و یاغی بودند؛ دلِ خویش را استوار نداشتند، و جانشان به خدا وفادار نبود. بنیاِفرایِم، هرچند مسلح و کمانکش بودند، در روز نبرد روی گرداندند! آنان عهد خدا را نگاه نداشتند و از سلوک به شریعت وی سر باز زدند. کارهای او را فراموش کردند، عجایبی را که بدیشان نمایانده بود. در برابر چشم پدرانشان کارهای شگفت کرده بود، در سرزمین مصر، در دیار صوعَن؛ دریا را بشکافت و ایشان را از میان آن گذرانید؛ و آبها را چون پشته بر پا داشت. در روز ایشان را به ابر هدایت فرمود، و تمام شب، به نورِ آتش. در بیابان صخرهها را بشکافت و ایشان را گویی از ژرفاها به فراوانی نوشانید؛ از دلِ تختهسنگ چشمهها بیرون آورد و آب را چون نهرها جاری ساخت. اما ایشان باز هم بیشتر به او گناه ورزیدند، و در بیابان بر آن متعال شوریدند! با مطالبۀ خوراکی که در هوس آن بودند خدا را در دلهای خویش آزمودند. بر ضد خدا به سخن آمده، گفتند: «آیا خدا قادر است در بیابان سفرهای بگسترد؟ هان صخره را زد، و آب فوران کرد و سیلابها جاری شد. اما آیا نان نیز توانَد داد؟ یا گوشت برای قوم خود مهیا تواند کرد؟» پس چون خداوند این را شنید، بهغایت خشمگین شد؛ آتشی بر یعقوب افروخته گشت، و خشم او بر اسرائیل مشتعل گردید. زیرا به خدا ایمان نداشتند، و بر نجات وی اعتماد نکردند. با این حال، افلاک برین را فرمان داد و درهای آسمان را بگشود؛ بر آنها ’مَنّا‘ بارانید تا بخورند، و غلّۀ آسمانی بدیشان عطا فرمود. آدمیان نان فرشتگان را خوردند؛ و برایشان آذوقه فرستاد تا سیر شدند. باد شرقی را در آسمانها وزانید، و به نیروی خویش باد جنوبی را پیش راند. همچون غبار بر ایشان گوشت بارانید، و بسان ریگ دریا، مرغان بالدار را! آنها را در میان اردوگاه ایشان فرود آورد، و گرداگرد مسکنهای ایشان. تا توانستند خوردند و سیر شدند، زیرا آنچه را در هَوَسش بودند بدیشان داد. اما پیش از آنکه هوس آنها ارضا شود، و در حالی که خوراک هنوز در دهانشان بود، خشم خدا بر ایشان مشتعل گردید؛ تنومندترینشان را کشت، و جوانان اسرائیل را به زیر افکند. با این همه، باز گناه ورزیدند و به عجایب او ایمان نیاوردند! پس روزهای ایشان را در بطالت به سر آورد، و سالهایشان را در ترس! هرگاه ایشان را میکشت، او را میجُستند، و بازگشت کرده، خدا را به جِدّ میطلبیدند! به یاد میآوردند که صخرۀ ایشان خداست، و خدای متعال، ولیّ آنهاست. اما آنگاه به دهان خود تملق او را میگفتند، و به زبان خویش به او دروغ میگفتند؛ دلهایشان با او نبود، و به عهدی که با ایشان بسته بود، وفا نکردند. اما او که رحیم است تقصیر ایشان را کفاره کرد و هلاکشان نساخت. بارها خشم خود را مهار کرد و تمام غضب خویش را برنیانگیخت. به یاد آورد که ایشان بشرند، بادی که میوزد و دیگر بازنمیگردد.
اول سموئیل، فصل ۳۱
باری، فلسطینیان با اسرائیلیان جنگیدند، و مردان اسرائیل از برابر فلسطینیان گریخته، بسیاری از ایشان بر کوه جِلبواَع از پای درآمدند. فلسطینیان شائول و پسرانش را سخت تعقیب کرده، پسران شائول یعنی یوناتان، اَبیناداب و مَلکیشوعَ را کشتند. جنگ بر شائول سخت شد، و تیراندازان او را هدف قرار داده، بهشدت مجروح کردند. آنگاه شائول به سلاحدار خود گفت: «شمشیرت را برگیر و بر من فرو بَر، مبادا این نامختونان آمده، شمشیرشان را بر من فرو بَرَند و استهزایم کنند.» اما سلاحدار او نخواست چنین کند، زیرا بسیار میترسید. پس شائول شمشیر خود را برگرفته، خویشتن را بر آن افکند. سلاحدار شائول چون او را مرده دید، او نیز خود را بر شمشیر خویش افکند و با او مرد. بدینسان شائول، سه پسر او، سلاحدارش و همۀ مردان وی با هم در همان روز مردند. چون اسرائیلیانی که در آن سوی وادی و در طرف دیگر اردن بودند، دیدند که مردان اسرائیل گریخته و شائول و پسرانش نیز مردهاند، شهرهای خویش را واگذاشته، پا به فرار نهادند، و فلسطینیان آمده، در آنها ساکن شدند. روز بعد، چون فلسطینیان برای برهنه کردن کشتگان آمدند، اجساد شائول و سه پسرش را یافتند که بر کوه جِلبواَع افتاده بود. پس سر شائول را بریدند و زرهاش را از تنش برکندند، و به سراسر سرزمین فلسطین قاصدان فرستادند تا این مژده را در بتخانهها و به مردم اعلام کنند. آنان زرۀ شائول را در معبد عَشتاروت نهادند و جسدش را بر دیوار بِیتْشان آویختند. اما چون ساکنان یابیش جِلعاد شنیدند که فلسطینیان با شائول چه کردهاند، مردان دلاورشان جملگی برخاسته، تمامی شب سفر کردند و به بِیتْشان رفته، اجساد شائول و پسرانش را از دیوار بِیتْشان برگرفتند و به یابیش آمده، آنها را در آنجا سوزاندند. سپس استخوانهای ایشان را برگرفتند و زیر درخت گز در یابیش دفن کردند، و هفت روز، روزه گرفتند.