رابطۀ بین این دو برادر دوقلو، یعنی یعقوب و عیسو، سالها مخدوش بود. برادر بزرگتر، یعنی عیسو مدعی بود زمانی که از گرسنگی در حال مرگ بود، حق نخستزادگیاش از او «دزدیده» شد. یعقوب نیز در دفاع از خود، مدعی بود که چیزی را ندزدیده، بلکه عیسو خود آن را به او فروخته بود. سپس، با نقشۀ فریبکارانۀ مادرشان، ربکا (که یعقوب را بیشتر دوست داشت)، برکت عیسو به یعقوب داده شد. به همین دلیل، جای تعجب نبود که وقتی یعقوب پس از ۲۰ سال از نزد دایی خود، به خانه بازمیگشت، نمیدانست با چه نوع استقبالی از طرف برادر دوقلوی خود، یعنی عیسو روبهرو خواهد شد.
البته نویسندۀ این روایت، آن را از زاویۀ بهخصوصی نگاشته است. او از خوانندگان میخواهد باور کنند که یعقوب، حقیقتاً محبوب خدا بود. او توضیح میدهد که خدا به یعقوب گفته بود که برکت خواهد یافت و فرزندانش به تعداد شنهای دریا خواهند بود. اما او یک سناریوی سیاسی را هم در فکر خود داشت: اینکه این داستان، توضیحی برای تنشهای بین دو قومِ رقیب و دشمن بود. یعنی اَدومیان که از نسل عیسو بودند و قوم اسرائیل که از نسل یعقوب بودند. این داستان از زندگی یعقوب، قطعاً جنبهای الهیاتی دارد، اما بهشدت سیاسی نیز میباشد. این دو عنصر، جداییناپذیرند.
تمامی قومها داستانهای اسطورهای پیدایش خود را دارند و اسرائیل نیز از این قاعده مستثنی نیست. اسطورۀ یعقوب برای درک هویت و خودشناسی اسرائیل و این احساس که «برگزیده» هستند، ضروری است.
این میراث مذهبی و فرهنگی عیسی است. او در حین احترام به آن، از محدودههای آن نیز عبور میکرد…