سالی دیگر شد و والی دیگری آمد. فلیکس نتوانسته بود مشکل شکایت یهودیان را حل و فصل کند، بنابراین، پولس را در حبس نگه داشته بود. او به‌طور مرتب، به سخنان پولس گوش می‌سپرد و بعد هراسان شده، او را روانهٔ زندان می‌کرد. در سال ۵۹ م.، فستوس به اورشلیم رفت، ولی یهودیان بلافاصله از او خواستند که پولس را به اورشلیم آورده و در آنجا محاکمه کند. در این میان، صحبت‌هایی رد و بدل شد، اما در عمل، هیچ نتیجه‌ای حاصل نشد. در نتیجه، پولس تصمیم گرفت که برگ برندهٔ خود را بازی کند. او از قیصر دادخواهی کرد. او مدت‌ها بود که می‌خواست به رُم برود و در حقیقت، به کلیساها هم قول رفتن به رُم را داده بود. درست است که این سفری ایده‌آل نبود، اما به‌هرحال، او را به رُم می‌رساند.
زمان‌هایی فرا می‌رسد که ما باید ورشکستگی را بپذیریم. شاید موقعیتی که در آن گیر افتاده‌ایم؛ شاید همه در آن گیر افتاده‌اند؛ شاید زندگی‌مان در آن وضعیت متوقف شده باشد. بنابراین، مصمم و محکم عمل می‌کنیم؛ همان‌طور که کارمند دولتی بدنام یعنی سِر همفری اَپِلبی در سریال تلویزیونی «بله آقای نخست‌وزیر» می‌گفت: «تصمیم شجاعانه‌ای گرفتید، آقای نخست‌وزیر.» ما نمی‌دانیم که آیا بهترین تصمیم را گرفته‌ایم یا نه؛ بلکه فقط می‌دانیم که این بلاتکلیفی دیگر نباید ادامه پیدا کند. با وجود این، چیزی که می‌توانیم بدانیم، این است که خدا حاضر است و ما را دوست می‌دارد و از هر تصمیمی که بگیریم استفاده می‌کند. اگر تصمیم‌مان اشتباه باشد، خدا سرش را به نشانهٔ افسوس تکان نمی‌دهد، بلکه بهترین نتایج ممکن را از میان هر موقعیتی حاصل می‌کند. ما با این اطمینان، بهترین تصمیم ممکن را می‌گیریم و بعد، از خدا می‌خواهیم که قوت ما باشد و بماند. این توأم با خطر و آزادی است، اما هرچه باشد، به آن ایمان می‌گویند.
آیا شما اکنون در چنین وضعیتی هستید؟

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *