مرقس 15:10

آمین، به شما می‌گویم، هر که پادشاهی خدا را همچون کودکی نپذیرد، هرگز بدان راه نخواهد یافت.

لوسین آکاد

اوایل ماه ژوئن بود و جنگ، تازه در کشور من آغاز شده بود. باید برای انجام کارهایی در شهر می‌ماندم و پسر پنج ساله‌ام هم با من بود. ناگهان صدای انفجاری به گوش رسید و گلوله‌ها صفیر زنان از بیخ گوشمان می‌گذشتند. مردم، وحشت‌زده به‌سوی پناهگاهی می‌دویدند. سعی می‌کردم آرامشم را حفظ کنم، چون نمی‌خواستم پسرم بترسد. در دلم دعا می‌کردم که خدا از ما محافظت نماید. هنگامی که آرامش «پس از توفان» برقرار شد، خواستم مطمئن شوم که حال پسرم خوب است.
پس از او پرسیدم: «ایو، تو حالت خوب است؟ دیدی چه اتفاقی افتاد؟» او گفت: «بله، بابا. مردم سعی می‌کردند همدیگر را بکشند.» پرسیدم: «آیا تو ترسیدی؟» جوابش این بود: «البته که نه، بابا. من دست تو را گرفته بودم.»
چه اعتمادی. انگار دستان من می‌توانستند در برابر گلوله‌ها از او محافظت کنند. شانزده سال از آن زمان گذشته بود و جنگ هنوز ادامه داشت، اما من هیچ وقت آن کلمات سادهٔ پسر کوچکم را فراموش نکرده‌ام. این همیشه به من یادآوری می‌کند که اگر دستم در دست پدر باشد، دیگر لازم نیست بترسم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *