مزمور 1:27

خداوند نور و نجات من است از که بترسم؟

لی آن

در خلال ایامی که به‌خاطر انجیل مورد آزار بودم، یک‌بار به مرگ محکوم شدم، اما خداوند از من حفاظت نمود. آنها به‌جای آنکه جانم را بگیرند، مرا به زندان افکندند. مدتی بعد، اتفاق عجیبی افتاد. قاضی‌ای که مرا به مرگ محکوم کرده بود، خود به دردسر افتاد. او را به‌خاطر فعالیت‌های سیاسی‌اش به زندان طولانی مدت محکوم کردند. او نه تنها به همان زندانی که من درش محبوس بودم ، بلکه درست به سلول من منتقل گردید. پس از این‌که نامم را دانست، شروع کرد به گریستن: «ای خدا، من تسلیمم. آه‌ عیسی من به‌راستی تسلیمم.»
چهار یا پنج دقیقه‌ای به گریه و زاری ادامه داد، سپس رو به من کرده و گفت: «آیا. مرا به‌خاطر می‌آوری؟ زندگی تو در دستان من بود. من تو را به مرگ محکوم نمودم و بارها همهٔ تلاشم را کردم تا آن حکم اجرا گردد، اما هر بار که می‌خواستم حکمت را به اجرا درآورم، حادثه‌ای رخ می‌داد که اجرای حکم را به تعویق می‌انداخت، اما چه کسی فکرش را می‌کرد که من روزی گذارم به اینجا بیفتد؟ می‌بینم که خدایت زندگی‌ تو را حفظ کرده است. تو در دستان او جای داری، اما من در چنگال مارکسیست‌ها هستم. آنان نخواهند گذاشت که من زنده بمانم. لطفاً مرا ببخش. من به عیسای تو نیاز دارم.»
به او نگاه کردم. او قاضی من بود. اکنون من داور او شده بودم و خداوند به من گفت که باید چه حکمی درموردش صادر نمایم. «آیا دو گنجشک به یک پول سیاه فروخته نمی‌شوند؟ با این همه، حتی یک گنجشک نیز بدون خواست پدر شما به زمین نمی‌افتد» (متی 29:10). خدا می‌بخشاید، پس ما هم باید چنین کنیم.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *